حتماً — اینبار یک شعر **روایی با دیالوگ بین مورچهها** میدهم که در آن سه لایه با هم آمیخته باشد:
- لحنِ **نسبتاً کلاسیک و فخیم** در ساختمان شعر،
- **دیالوگهای محاورهای و بامزه** میان مورچهها،
- و در پایان، لحنی **تلخ، کنایهآمیز و کمی فلسفی**.
## حکایتِ سوسک و مورچهها
سوسک، وارونه، به ره افتاده بود
پشت بر خاک و دو پا بر آسمان
زیرِ آفتابِ بیرحمِ صیف
نیمهجان و خسته و بیهمزبان
گردِ او، چون حلقهی اهلِ نظر،
مورچگان آمدند از هر طرف
ریزپیکر، لیک در تدبیر و آز
هر یکی استادی به نوعی در شرف
اوّلین مور از کنارِ لاک گفت:
«بچهها، انگار این از پا شده»
آن دگر با احتیاطی عالمانه:
«نه عمو، یهو نپَری! جا شده»
سومین گفت: «بوش که خوب است، ای رفیق
سفرهای انگار افتاده به خاک»
چارمین گفت: «صبر کن، ناشی نباش
زنده باشد، میزند سفتت به چاک»
ناگهان سوسکِ نگون، جنبید باز
جنبشی مختصر، ولی هولآور است
مورچهها جَستند پس، با اضطراب
کاین نه وقتِ قهرمانی، وقتِ فرار است
یکی از دور گفت: «ای دادِ بیداد!
گفتمَت زندهست، گوشَت با من است؟»
آن دگر گفت: «خب تکانکی بیش نبود
اینهمه هول و هراس آخر چراست؟»
مورکی باریک و زیرک، خنده کرد:
«زنده باشد هم، به آخر میرود
هر که اینسان پشت و رو افتاده است
کمکم از جنبیدن آخر میفتد»
مورِ پیری، کاردیده، سختچشم،
آمد و فرمود با آدابِ خاص:
«ای جوانانِ سبکمغزِ عجول،
رزق، تدبیر میطلبد، نه التماس
دورِ او آرام باید حلقه زد
نه چنان کز ترس، فرصت گم شود
نه چنان کز طمعِ بیموقعتان
لقمه پیش از مرگ، سهمِ سم شود»
پس یکی گفت: «چشم، قربان، میرویم»
دیگری گفت: «من ز سمتِ شاخکم»
آن دگر گفت: «من حواسم جمعِ پاست
که نمانَد ناگهان چیزی کَفَم»
باز سوسک اندکلرزهای بر خویش داد
باز جمعِ مور، یکسر، پس نشست
لیک این بار از پسِ بیمِ نخست
طمعِ پنهان در دلِ ایشان شکست
چون کمی بگذشت و جنبش کمفروغ
گشت و خاموشی بر اندامش نشست
مورکی گفت: «فکر کنم کارش تمام»
آن دگر گفت: «آره، ظاهراً که هست»
مورِ پیر آهسته پیش آمد، نگاه
کرد بر آن لاشهی وارونهحال
گفت: «اینک وقتِ کارِ مشترک است
هر که مردِ کار، پیش آید، تعال»
ناگهان غوغا برآمد در میان:
«من سرش را!» «من کمر!» «پا مالِ من!»
«هی هُلش نده!» «بکش اونورتر، رفیق!»
«سهمِ بیشتر چرا افتاده به تو، نه به من؟»
آن یکی بر شاخکِ بیجان رسید
آن دگر از لاکِ او بالا خزید
دیگری با فخر گفت: «دیدی؟ آخرش
هر که صبر آورد، به مقصودش رسید»
چند مورِ تیزپا رفتند زود
تا خبر سویِ لانه بر کنند:
«مژده، مژده! رزقِ بیدردسر است!
زود اگر آیید، نصیبی میبرند»
لشکری دیگر رسید از راهِ دور
پشتِ سر، صف در صف، انبوه و حریص
هر که میآمد، نخست از راهِ عقل
میزد او را بویی، آنگه میشد خبیث
سوسکِ مسکین، کز تکانی هر زمان
میرماند این سپاهِ مترصّد را ز خویش
این زمان خاموش مانده، بیدفاع
وآن جماعت، صاحبِ تقدیرِ خویش
بردنش با رنج، سوی آشیان
گاه با دعوا، گهی با اتفاق
هر که دستی داشت، بر وی میکشید
هر که دندانی، فرو میبرد، چو داغ
در میانه، مورکی خندان بگفت:
«زندگی یعنی همین، جانم فدا:
تا نجنبیدی، همه از دور، مؤدب
چون فتادی، میشوند اهلِ وفا!»
مورِ پیر اینبار خندید از قضا
خندهای تلخ و گرانبار و دراز
گفت: «آری، رسمِ عالم این بُوَد:
ضعف را بسیار باشند اهلِ ناز
تا توانی، زنده باش و جنبشی
گرچه اندک، گرچه لرزان، گرچه کم
کز جهانِ پُر خریدارِ سقوط
مرده را بسیار یار آید به هم»
پس کشیدندش به تاریکیِ نقب
و آفتاب از صحنه آرامی گذشت
رویِ خاکِ گرم، جز چند اثر
از نبردِ مرگ و طمع، چیزی نماند
## فرجام
این حکایت، گرچه از سوسک است و مور،
صورتش خرد است و معنایش بزرگ:
در جهانی کآدمی را میخورند
گاه با دندان، گهی با اسمِ «بُزرگ»
تا تو افتان نیستی، دورند خلق
با تو از اندازه، محتاط و حساب
چون بیفتادی و خاموشی گرفت،
میرسد از هر طرف، سهمِ عذاب
--- شود.