حتماً — ادامهاش را با همان لحن طنزآمیز میآورم:
## فرجامِ سوسک و مورچهها
آخر آن سوسکِ نگونسار، خسته از تقلا و تاب
ماند خاموش و تکانش گم شد از دفترِ حساب
مورکی گفت: «مژده، ای یاران! که جنبش قطع شد»
دیگری گفت: «زود باشید، وقتِ فتح است و شتاب!»
یک دم از هر سو دویدند آن سپاهِ ریزنقش
چون جماعت وقتِ حراج است از پیِ جنسِ ناب
آن یکی بر پایِ چپ زد، آن دگر بر شاخکَش
آن یکی هم از سرِ شوق، اوفتاد اندر رکاب
مورِ پیرِ کاردان، با سرفهای فرمود: «هیس!
نظم باید، ای جوانان، نیست اینجا قهوهخواب»
گفت: «اول ثبت گردد لاشه در دیوانِ رزق
بعد از آن تقسیم باید، نه به غوغا و عذاب»
پس یکی مأمورِ بو شد، آن یکی مأمورِ کشف
آن دگر شد مسئولِ حمل، آن یکی در فکرِ طناب
چند مورِ تیزرو رفتند سوی لانه زود
تا دهند اخبارِ این پیروزیِ بیاضطراب
مژده بردند: «ای بزرگان! سفره افتادهست مفت
سوسکی در راه مانده، چرب و نرم و بیجواب»
لشکرِ تقویتی آمد، صف به صف، فوج از پیِ فوج
چون اداره وقتِ ساعت، پر شود از پیچوتاب
هر که از راهی رسید، اول نگاهی عاقلانه
بعد با جدیتِ کامل، سهم خود جُست از کباب
سوسک بیچاره که تا دیروز میجنبید گاه
این زمان شد بارِ جمعی، بیصدا، بیانتخاب
مورچهها بردند او را با شکوهی کمنظیر
همچو نعشی که رود بر دوشِ قومی کامیاب
لیک در بینِ کشیدن، باز هم دعوا کم نبود
آن یکی گفت: «من گرفتم!» آن دگر: «بستم طناب!»
یکی از زیر، یکی از رو، یکی از چپ، یکی راست
صحنهای شیرینتر از هر مجلسِ تقسیمِ آب
مورِ کوچکی که اصلاً زورِ یک ارزن نداشت
میکشید و هی فریادش: «بنده بودم انتخاب!»
عاقبت با رنجِ بسیار و هماهنگیِ نسبی
برده شد آن سوسکِ مرحوم تا درونِ انشعاب
پندِ ما از ماجرا این است، ای اهلِ نظر:
تا نجنبید آدمی، دورش نگردد این حساب
لیک اگر یکباره خاموش اوفتد در خاکِ راه
مورچه بسیار گردد، میرسد وقتِ خراب
---