قصیدهای کوتاه با حالوهوای روایی و تصویری:
## قصیدهٔ سوسک و مورچهها
سوسکِ بیحس، واژگون، افتاده در غبارِ راه
چون سپاهیزادهای بشکسته در پایانِ شاه
پشتِ تیره، پایها بر آسمانِ خشک مانده
گوییاش تقدیر، وارونه نوشتهست این گناه
گردِ او مورانِ جستوجوگرِ هوشیار و تیز
چون طلایهدارانِ لشکر، در پیِ کشفِ پادشاه
یک به یک بویَش گرفتند از سر و از بال و بند
تا بدانند این تنِ خاموش دارد جان؟ یا آه؟
آن یکی گفتا: «غنیمت!» و آن دگر گفتا: «نه، صبر
باید اول سنجش آید، بعد از آن باید نگاه»
آن یکی بر شاخکِ خشکیدهاش آهسته گذشت
آن دگر بر زخمِ پهلو کرد با تردید، راه
مورچهها، این ریزجنبانانِ با تدبیرِ خاک
میشناختند از سکونِ مرگ، از افسونِ تباه
سوسک اما در میانِ حلقهٔ تنگِ نظر
چون غریبی مانده تنها، دور از آواز و پناه
آفتاب از رویِ لاکش شعلهای کمجان کشید
باد، بر اندامِ وارونش فکند اندوهِ کاه
عاقبت آن مورِ دانا، پیرِ راهِ آشیان
گفت: «این افتاده را باید کشانید، بیگناه»
پس به فرمان، صف کشیدند از یمین و از یسار
ریسمانِ عزم بستند از دهان تا انتباه
پیکرِ سوسک، آن سیهپوشِ شکستهبالِ دشت
رفت بر دوشِ جماعت، چون حکایاتِ سپاه
ای که بینی در جهان، افتادهای بییار و پشت
مور اگر بسیار گردد، میشود کوه از گیاه
---