حتماً! در ادامه، مثنویای در مورد پسرکی که بلبل خود را گم کرده و در جستجوی اوست، تقدیم میشود:
---
## 🎶 مثنوی گمگشتگی بلبل
پسرکی بود، با دلی شاد و پر امید،
بلبلی در قفس، همدمِ روز و شبِ عید.
پرندهای خوشصدا، با نغمههایِ ناب،
میخواند برایش، از عشق و از آفتاب.
بلبلِ او، گرچه در قفس، اسیر بود،
آوازش، چون رودِ جاری، دلنواز بود.
پسرک، هر روز، کنارِ قفس مینشست،
به نغمههایش، گوش میداد و عشق میجست.
اما یک روز، زِ غفلت، قفس افتاد زِ دست،
و بلبلِ ناز، پرید، سویِ دشتِ سرمست.
پسرک، زِ جای برخاست، دید قفس تهی،
دلش فرو ریخت، زِ اندوه و زِ غمِ گهی.
"کجاست بلبلم؟" بانگِ او برخاست،
"ای پرندِ خوشخوانِ من، کجا شد، با کدام آواز؟"
از خانه بیرون دوید، در باغ و صحرا گشت،
به دنبالِ ردِّ پایی، از آن نگارِ خوشسرشت.
بر شاخِ درختان، پرسید زِ مرغانِ غریب،
"آیا دیدید، بلبلی، با نوایی عجیب؟"
"که میخواند، نغمههایِ عشق و شور و شیدایی؟"
"و چون دلِ من، گرفتارِ غمِ تنهایی؟"
کلاغی قار قار کرد، جوجهای لالا کرد،
اما کسی، زِ بلبلِ او، خبری وا نکرد.
چشمانِ پسرک، زِ گریه، گشته بود تار،
"ای بلبلِ من! بازآ، که بیتو، ندارم قرار!"
از جویبارِ کوچک، گذشت، با دلِ اندوهگین،
به سویِ دشتِ شقایق، رفت، با دلی غمگین.
گفت: "ای گلِ سرخ، ای که به رنگِ خونِ منی،"
"آیا ندیدی، یارِ من، که رفته از این دمی؟"
نسیمِ صحرا، بر مویش وزید، پرپرشان کرد،
آفتابِ تند، چهرهاش را عرقبار کرد.
ولی او، ناامید نشد، در جستجو کوشید،
به امیدِ یافتنِ بلبل، دل به دریا زد و رانید.
در غروبِ آفتاب، که آسمان گشت، دمی سرخ،
صدایی شنید، آشنا، زِ دوردستِ این برج.
آوازِ بلبلش، بود، که میآمد به گوش،
با نغمهای غمگین، ولی پر از سروش.
به سویِ صدا، دوید، با دلی، پُر زِ امید،
دید بلبلش، بر شاخهای، نشسته، در اوجِ دید.
شاید که راهِ خانه را، گم کرده بود، شیدا،
یا که حسرتِ آغوشِ او، بازآوردهاش، ای خدا!
پسرک، شادمان، به سویِ او رفت، با گامِ تند،
بلبل، زِ شادی، آواز خواند، گویی که یافته بود، وطند.
پسرک، او را گرفت، در آغوشِ گرمِ خویش،
"ای بلبلِ من! بازآمدی، ای عزیزِ جان و کیش!"
آوازِ بلبل، از آن پس، خوشتر و پر شورتر شد،
و پسرک، آموخت، که عشق، گاهی، با غم، همراه است.
که هرچه بلبل، نغمهٔ غمگین سر دهد،
باز هم، نوایِ او، دل را، زِ غم، رها کند.
---
اگر این شعر را دوست داشتید، خوشحال میشوم نظرتان را بدانم.