حتماً! در ادامه، مثنویای در مورد قناری و بلبل که هر دو گم شدهاند، با هم دوست میشوند و هر کدام در فراقِ یارِ خود سخن میگویند، تقدیم میشود:
---
## 🐦🎶 مثنوی فراق و دوستی: قناری و بلبل
در جنگلی دور، در کناری بینشان،
دو پرندهٔ گمگشته، گرفتارِ زمان.
یکی قناری، زرد و خوشرنگ و زیبا،
دیگری بلبل، خوشنوا، با آوایِ دلربا.
قناری، از قفسِ خانه، رها گشته بود،
به سویِ دشتِ بیکران، رهسپار گشته بود.
دلتنگِ آن دستِ مهربان، آن آغوشِ گرم،
که او را نواخت، با عشق و با صد کرم.
بلبلِ شبخوان، زِ شاخسارِ آشنا،
پریده بود، در جستجویِ مأوایِ خود، کجا؟
دلتنگِ آن یارِ خود، که نغمهاش شنید،
و قلبِ او، زِ دردِ فراق، سخت رمید.
هر دو تنها، در سکوتِ جنگلِ تار،
آوازِ غم سر دادند، زِ دوریِ یار.
قناری، زرد و لرزان، بر شاخهای نشست،
آوازِ غمگین خواند، زِ عشقِ گمشدهاش، مست.
### **قناری:**
"ای یارِ گمشده، کجایی، کجایی؟"
"بی تو نفس کشیدن، مرا نبود، جز جدایی."
"دستم نوازشت را، گوشم نوایِ تو را،"
"دلتنگ است، ای جانِ من، بازآ، سویِ ما."
"آوازِ من، زرد و غمگین، چون رنگِ غروب است،"
"بی تو، هر لحظه، مرا، چون زهرِ نابِ خوب است."
"در این قفسِ سبز، که نامش جنگل است،"
"رهاییام، بی تو، جز حسرت و مشکل است."
بلبل، که این ناله را شنید، از دوردست،
پرواز کرد، سویِ او، با دلی پر زِ هست.
دید قناریِ زرد را، غمگین و بینوا،
گفت: "ای پرندِ زیبا، چرا نالی زِ غم، چرا؟"
### **بلبل:**
"ای همنوا، ای همدرد، چه داری در دل؟"
"مگر تو نیز، گمگشتهای، زِ یار و زِ منزل؟"
قناری، سر برداشت، دید بلبلِ خوشنوا،
گفت: "آری، من نیز، گمگشتهام، زِ یار و زِ وفا."
"گم کردهام، آن که مرا، بود، همدم و همراز،"
"و اکنون در این غربت، نماندهام، جز در نیاز."
بلبل، نزدیک شد، بر شاخهی او نشست،
گفت: "من نیز، دلتنگم، زِ آن یارِ دلپرست."
### **بلبل:**
"ای یارِ من، ای بلبلِ شبهایِ تار،"
"کجایی؟ که بیتو، دلم گشته، بیقرار."
"آوازِ من، زِ غمِ دوریِ تو، شکسته،"
"چون مرغِ بالم، زِ غمِ تو، پریده و خسته."
"تو در شب، میخواندی، زِ عشق و زِ شور و حال،"
"و من، در قفس، گوش میدادم، با شوقِ وصال."
"اکنون در این دشت، هر دو، تنها و بیکسیم،"
"بی یار و بی مأوا، زِ غم، پر از وسوسیم."
قناری، به بلبل نگریست، با چشمِ پر زِ اشک،
گفت: "چه غمانگیز است، سرنوشتِ ما، اینسان، هلاک."
"دو پرندِ عاشق، زِ یار، جدا، در این مکان،"
"ولی شاید، این دوستی، دهد، به ما، امان."
### **قناری:**
"ای بلبلِ شبخوان، اگرچه جدا افتادیم،"
"زِ یار و زِ خانه، ولی با هم، ما یار شدیم."
"تو نغمهٔ عشق خوان، من رنگِ امید دهم،"
"شاید که با هم، زِ غم، کمی، رها شویم."
بلبل، سرش را تکان داد، با نگاهی نو،
گفت: "آری، قناریِ من، این بهترین راهِ رو."
"تو در روز، آواز خوان، من در شب، نغمهسرا،"
"با هم، دوستی کنیم، زِ غم، شویم جدا."
چون شب رسید، بلبل، آوازِ دلکش خواند،
و چون صبح دمید، قناری، نغمهاش را، زنده کرد.
هر دو، در دلِ جنگل، با هم، آوازی سر دادند،
و از غمِ دوری، اما زِ دوستی، دلشاد شدند.
شاید که این دوستی، راهِ بازگشت، یابند،
یا که در این غربت، مأوایی، برایِ خود، سازند.
ولی همین که دو یارِ گمگشته، در غم،
یافتند همنوا، شد، زِ غم، کمی، کم.
---
امیدوارم از این مثنوی، که به دوستی و غمِ فراقِ قناری و بلبل میپردازد، لذت برده باشید.