حتماً! این هم مثنویای در مورد ترس یک قناری از دشمن ناشناخته:
---
## 🌑❓😨 مثنوی ترس قناری: سایهٔ ناشناس
در کنجِ قفس، قناریِ زردِ دلافروز،
نشسته بود، ترسان، دلش پر از اندوه.
نه دانه میخورد، نه آواز میخواند،
چشمهایش، گرد شده، پیِ چیزی میگشت، میماند.
هوا، سنگین بود، سکوت، وهمآلود،
صدایی، ناگهان، از بیرون، آمد، زود.
صدایی، که نشنیده بود، غریب و پر از بیم،
لرزید، تنش، زِ ترس، گم شد، زِ خود، در آن بیم.
### **قناری (در دل):**
"این چیست؟ این صدا، زِ کجاست، ای خدا؟"
"آیا، دشمنی است؟ آیا، خطر، فرا؟"
"نه میدانم، چیست، نه میدانم، زِ کجاست،"
"فقط، میترسم، دلم، پر شده، زِ غوغاست."
به اطراف، نگاه کرد، به میلههایِ پولاد،
آیا، میتوانست، فرار کند، از این باد؟
بالهایش، لرزان، دلش، در تپشِ مدام،
کاش، بود، صاحبش، تا بیاید، به کام.
صدایِ خشخش، آمد، نزدیکتر، نزدیکتر،
یک سایه، در تاریکی، شد، ظاهر، پر شرر.
چشمهایش، خیره شد، به آن هیولایِ وهم،
نفَسش، بند آمد، گویی، شده، اسیرِ ستم.
### **قناری (با التماس):**
"ای سایهٔ ترسناک، ای وهمِ ناپدید،"
"مرا، آزار، مده، من، ضعیفم، و فقیر."
"فقط، میخواهم، زنده باشم، در این قفس،"
"بگذار، بخوانم، آواز، رها، زِ هر ترس."
اما، آن سایه، گویا، نمیشنید، صداش،
نزدیکتر شد، نزدیکتر، نزدیکِ جانش.
قناری، چشمها، بست، با تمامِ توان،
دعا کرد، که بگذرد، این شبِ هولناکِ زمان.
ناگهان، صدایِ صاحبش، بلند شد،
"هان! چه خبر است؟ کیست، آنجا؟" صدا، پر شد.
و آن سایهٔ مرموز، زِ ترس، گریخت، زود،
چون ابری، در تاریکی، ناپدید شد، معدود.
قناری، چشمان، باز کرد، نفس، عمیق کشید،
صاحبش، آمد، کنارش، و او، را، نوازش کرد، بوسید.
"نترس، عزیزم، آن فقط، یک گربه بود،"
"که رفته بود، دنبالِ موش، و حالا، نابود."
قناری، لرزید، اما، کمی، آرام گرفت،
ترسِ دشمنِ ناشناس، در دلش، هنوز، خفت.
دانست، که دنیا، پر است، زِ خطرهایِ پنهان،
و باید، همیشه، هوشیار بود، در هر آن.
---
این مثنوی، ترس و اضطراب یک قناری را از مواجهه با یک تهدید ناشناخته و ناگهانی به تصویر میکشد و در نهایت با حضور صاحبش، کمی آرامش مییابد.