حتماً! این هم مثنویای در مورد زندگی یک پیرمرد تنها با پرندگانش در جنگل:
---
## 🌳🦜👴 مثنوی پیرمرد و پرندگان: همنوا با جنگل
در دلِ جنگل، میانِ سبزه و نور،
پیرمردی تنها، میکرد، زندگی، پر شور.
نه همسر، نه فرزند، نه همدمی، زِ بشر،
جز سه یارِ وفادار، در این دشتِ پر ثمر.
یکی، قناریِ زرین، با آوازِ خوش،
دیگری، بلبلِ نغمهسرا، خوشصدا، دلکش.
و کاسکویِ دانا، با لبهایِ گویا،
همنفس، همزبان، در این خلوتِ زیبا.
خانهٔ پیرمرد، کلبهای، چوبی و ساده،
پر از عشق بود، پر از آواز، پر از گفتا.
هر صبح، قناری، میخواند، زِ بیداریِ نور،
بلبل، جوابش میداد، با نغمهای پُر شور.
### **پیرمرد (با لبخند):**
"صبح بخیر، یارانِ من، ای نغمهسرایان،"
"چه خوش است، روزگار، با شما، ای خوشلحنان."
"قناری، آوازت، چون زر، میدرخشد،"
"بلبل، نغمهات، جانِ خسته، میبخشد."
کاسکو، اما، گوش میداد، با هوش و ذکا،
حرفهایِ پیرمرد، یا نغمههایِ صفا.
گاهی، تکرار میکرد، کلامی، زِ او،
گاهی، میپرسید، سؤالی، زِ این گفتگو.
### **کاسکو:**
"پیرمرد، چرا، تنها، در این جنگل؟"
"با ما، خوشی؟ یا، داری، غمی، در دل؟"
پیرمرد، میخندید، به هوشِ یارِ سیاه،
"نه غم، ای کاسکو، من، خوشم، با شما، ای پناه."
"شما، خانوادهٔ من، شما، عشقِ منید،"
"در این جنگل، با هم، خوشیم، و شادمان، پدید."
روزها، میگذشت، در بازی و آواز،
پیرمرد، دانهها، میداد، به یارِ ناز.
قناری، در قفس، میپرید، زِ شوق،
بلبل، آزاد، میخواند، بر شاخهٔ فوق.
کاسکو، گاهی، پرواز، میکرد، تا دور،
اما، باز میگشت، به کلبهٔ پر نور.
وفاداری، آموخته بود، زِ پیرمرد،
که عشق، یعنی، ماندن، نه رفتن، زِ هر شرط.
شبها، کنارِ آتش، پیرمرد، قصه میگفت،
از روزگارانِ رفته، از عشق، از غم، از مفت.
قناری، در قفس، آرام، میخفت،
بلبل، بر شاخهای، خواب، میدید، زِ رفت.
و کاسکو، کنارِ پیرمرد، سر، مینهاد،
گویی، میفهمید، هر حرفش، هر فریاد.
تنهاییِ پیرمرد، با عشقِ پرندگان،
پُر شده بود، از نغمه، از نور، زِ جان.
---
این مثنوی، تصویری از زندگی آرام و پر از عشق یک پیرمرد تنها با سه پرندهٔ دوستداشتنیاش در دل جنگل را نشان میدهد.