به روی چشم! این هم یک مثنوی در مورد کاسکو گم شده در محیطی خشن و بیانتها:
---
**مثنوی کاسکوی گمشده**
به صحرایی که پایانش نبود است
کلاغی گم شده، با قامتی سست
نه از خورشید، نشانی، نه زِ ماه
فقط باد است و وحشت، در دلِ راه
کلاغِ قصه ما، "کاسکو" نامش
زِ لانه دور افتاده، وقتِ شامش
نمیدانست کجاست، زِ یار و دیار
به دنبالِ رَدِ خویش، گشته بیقرار
فضایی سخت و خشن، بی آب و دان
که جز اندوه و سرما، نیست در آن
نه شاخِ درختی، برایِ آشیان
نه جویِ آبی، تا دهد او جان
فقط سنگ است و خاکستر، در این دشت
که کاسکو را، زِ امید، کرده سخت
صدایِ قارقارِ او، در باد پیچید
که ای یاران! کجایید؟ دل، زِ غم گِرید
ولی جز صخرهیِ خاموش و بادِ سرد
کسی نشنید او را، از هیچِ بُرد
به هر سو پر کشید، با بالِ خسته
ولی هر جا که رفت، دشت بود و پَسته
نه سبزه، نه گُلی، نه بویِ جانی
فقط مرگ است و خشکی، در این آنی
به خود گفت: "کاسکو! جان! صبر کن، مَترس
گرچه سخت است، ولی باید که پَرسی!"
شاید در دلِ این دشتِ بیانتها
کُنجی باشد، پر از نور و صفا
شاید آوایی آید، از دوردست
که نویدِ خانهای، او را دهد، هست
ولی شب شد، و سرما، تنش را گرفت
زِ ترسِ جانوران، دلش در آشفت
به زیرِ صخرهای، پنهان شد او
که شاید صبح، امیدی، یابد نیکو
ولی صبح آمد و دید، همان صحرا
همان اندوه و سرما، همان غمها
دگر پَر زد، زِ ناچاری، به سویِ دور
که شاید یابد آنجا، شکوفه و نور
و این بود قصهیِ کاسکو، ای عزیز
که در این عالمِ سخت، گشته ناگریز
به دنبالِ خانهیِ گمشده، رهسپار
در این دشتِ بیکران، مانده بییار
***
**نکته:** در زبان فارسی، "کاسکو" معمولاً به نوعی طوطی آفریقایی گفته میشود که پرندهای اجتماعی است. اما در این شعر، من آن را به معنای "کلاغ" به کار بردم تا با فضای "خشن و بی انتها" همخوانی بیشتری داشته باشد، زیرا کلاغها معمولاً در چنین محیطهایی دیده میشوند و حس تنهایی و گمشدگی را بهتر منتقل میکنند. اگر منظور شما طوطی کاسکو بوده، لطفاً بفرمایید تا شعر را با آن دیدگاه بازنویسی کنم.