چشم، حتماً. در اینجا شعری مثنوی درباره تلاشهای یک فنچ برای رهایی و یافتن محیط بهتر آوردهام:
**فنچِ در قفس، در پیِ آزادی**
در قفسی تنگ، گرفتار شدی
فنچِ بازیگوش، گرفتار شدی
بال و پر بودت، ولی پروازت کو؟
لحظهی شادی، دلافروزت کو؟
دانه و آب هست، ولی طعمش تلخ
از هوایِ تازه، دلت گشته سخت
چشمِ او میدید، بیرون را، سبز
آسمانِ آبی، دشتِ پُر زِ راز
آرزو میکرد، پر کشد سویِ دشت
کاش که این قفس، شود از هم گُسَست
روز و شب، او کوبید، بر میلهها
با نوکِ ریزش، زِ درد و مبتلا
بال میزد، با تمامِ قدرتش
میشنید او، زِ باد، این قصتش
"ای فنچِ در بند، صبور باش و شاد
روزی آید، که شود این قفس، آزاد"
او شنید آوا، زِ بادِ نوبهار
گفت: "باید کوشید، این است کار"
کُند، با فکرِ تیز، زِ میلهها گذشت
لانه ساخت، در دلِ آن باغِ گُسَست
گفت: "آزادی، بهایش درد بود
رنجِ دیرین، زِ منِ دلسرد بود"
آسمانِ آبی، آغوشِ او شد
دشتِ پُر راز، فراموشِ او شد
پر کشید او، شادمان و دلفروز
همچو او، هر کس که در بند است، روز
باید او کوشد، زِ بندِ خود رَست
تا که در دشتِ خوشی، یابد نشست
---
این شعر تلاش فنچ برای رهایی از قفس و رسیدن به محیط بهتر و طبیعی را به تصویر میکشد. اگر نکته یا جنبهی خاصی در ذهن دارید که دوست دارید در شعر باشد، لطفاً بگویید.