چشم، این یک مثنوی با محوریت جستجو و یافتن «دل و دلبر» تقدیم شما:
**مثنوی دل و دلبر**
یکی بود و یکی نبود، در روزگاران قدیم،
مردی عاشق، گرفتارِ آه و ناله و ندیم.
نه از غمِ جان، نه از اندوهِ مال،
بلکه از آنکه نیافت، یارِ خوشاقبال.
گشت در شهر و در دشت و هامون،
پُر زِ اندوه و حسرت و محزون.
از حکیمی شنید قصهی عشق،
و زِ پریرویان، نشانِ چاکریِ مشق.
گفت: «ای دل! بیا که رویم به جستجو،
یافتنِ دلبر، زِ تو ناید به در.
اوست که باید بیابد ما را،
گر نه این است، گم است راهِ ما.»
دل چنین گفت: «من خود گمگشتهام،
در پیِ خویش، هماره کوشیدهام.
نه دلِ خویش دانم، نه جایِ او،
«دل و دلبر کدام است؟» این است آرزویِ او.»
پس به راه افتاد، با کولهباری از سوال،
در طلبِ آن نگارِ خوشمقــــال.
گفت با پیرِ دِه، با جوانِ شهر،
«دیدهاید آن نگارِ شیرینچهر؟»
هر یکی گفت: «من خود در جستجویم،
از او نشان شنیدم، لیک ندانم او کجاست، یا که او کیست،
گاهی گمان برم که او خودِ منم،
و گاه گمان برم که او، جدا زِ من، در آسمانهاست.»
رفت تا به کوهِ قاف، رسید به نزدِ سیمرغ،
گفت: «ای مرغِ پیر، راه بنما به معشوق.»
سیمرغ بخندید و گفت: «ای پسر،
او که تو جویی، نه در جایی، نه در خبر.»
«او نه در شرق و نه در غرب رود،
نه در آب و نه در باد، نه در دود.
او در آنجا که تو نیستی، او هست،
چون تو بودی، نبودی جز بتِ مست.»
مردِ عاشق، زِ حرفِ او، دیوانه گشت،
زِ خودش پرسید: «آن که او هست، چیست؟»
«پس «دل و دلبر کدام است؟» این است حرفِ حق،
که یکی اوست، و دیگری، خیالِ مطلق.»
گفت: «اگر اوست، پس من چیستم؟»
گفت: «تو آینهی او، که در او نگریستم.
اگر تو نباشی، او را که بیند؟
ور نه او باشد، تو را که پویند؟»
پس زِ خود رفت، و در عدم حل شد،
و آن زمان بود که دلبرش وصل شد.
نه دگر دل، نه دگر دلبر،
جز یکی نورِ واحد، در هر سِمت و هر خبر.
---
امیدوارم از این مثنوی لذت برده باشید. اگر نکته یا درخواست دیگری دارید، خوشحال میشوم بشنوم. 😊