البته، در این مورد یک شعر مثنوی تقدیم شما:
(بخش اول: ورود مگسها و طمعشان)
یکی بود و یکی نبود، در روزگاری دراز
که «کیان» بود و «شیرینی»، گویی بود پرواز
ولی «کیان» در خود، غمی نهان میداشت
که «مگسها» همه گردش، به دورِ «شیرینی» داشت
نه از «کیان» خبر، نه از وفایِ او نشان
فقط در پیِ «شیرینی»، پروازشان چون بادِ روان
به هر سویِ «شیرینی»، چه گرم و چه در تب و تاب
گمان بردند که این است، تمامِ هستی و خواب
(بخش دوم: تظاهر به خدمت و وفاداری)
به گردِ «شیرینی» رقصان، به صد ناز و کرشمه
دم از خدمت زدن، گویی که عشق است و همیشه
به «رئیس» و «بزرگان»، صد زبان ریزند سخن
که «ما فداییِ راهت»، «همه جان و دلِ ما تو»
ولی در خلوتِ خود، جز «شیرینی» نبود یاد
که کی «یک لقمهیِ دیگر» رسد، ای دوست، ای شاد؟
اگر «شیرینی» کم شد، اگر «رئیس» نپرداخت
دمی درنگ نکرده، زِ «کیان» روی برتاخت
(بخش سوم: درد و رنجِ «نگهبانانِ کیان»)
ولی «نگهبانِ کیان»، با دلی پر درد و آه
نشسته بود و میدید، این پروازِ بی گناه
نه از «شیرینی» او را، طمعی بود و نه میل
به «کیان» عشق میورزید، چون عشقِ صادقِ لیل
«شیرینی» اگر بودش، زِ «کیان» بود و زِ «خدمت»
نه از «رویِ سیاست»، نه از «مکر» و نه «بدعت»
ولی «مگس» نمیفهمید، «نگهبان» چه میکشد
که «کیان» زِ دستِ اینان، چگونه پَر پر میکشد
(بخش چهارم: نتیجه و هشدار)
پس ای «مدبرِ کیان»، ای «فردِ صاحبِ نظر»
که «شیرینی» دهی، با چشمِ باز و با خبر
به «مگس» نده زیاد، زِ «شیرینیِ» خود، زنهار
که «نگهبانِ کیان» را، تو سازی از این کار، گرفتار
بشناس «نگهبان را»، زِ «مگس» در این رهِ سخت
که «کیان» زِ «نگهبان» است، نه از «مگس» در هر بخت
اگر «کیان» تو پاینده، اگر «کیان» تو سرفراز
باید «نگهبانان» را، کنی از «مگس» جدا باز
(پایان)
امیدوارم این شعر توانسته باشد مفهوم مورد نظر شما را به تصویر بکشد.