در روزگاری نه چندان دور، در دیاری که «کیان» آن، چونان «گوهری ناب»، ارزش و اعتبار داشت، و «شیرینیِ» مقربانش، چون «شهدِ ناب»، دلها را میربود، مردمان در پیِ «آن شیرینی»، چون «مگسانِ گردِ شیرینی»، رهسپار بودند. «رئیسِ» آن دیار، با «لبی خندان» و «دستی پر»، «شیرینی» میپراکند، و «مگسان» با «بالهایِ پر زِ طمع»، گردِ او میچرخیدند.
«مگسی» گفت: «ای «رئیسِ» ارجمند! «کیانِ» ما، به «شیرینیِ» تو زنده است!» و «مگسی دیگر»، با «چشمانی پر زِ حرص»، افزود: «گر «شیرینی» نبودی، «کیان» نیز، «بر باد رفته» بودی!»
لیک، در گوشهای از این دیار، «نگهبانی» دلسوز، با «قلبی پر درد»، نظارهگر این «بازیِ شیرین» بود. او نه در پیِ «شیرینی»، که دلباختهیِ «کیان» بود. «نگهبان» با «صدایی گرفته»، به «رئیس» گفت: «ای «بزرگِ» دیار! این «مگسان»، «شیرینی» خورند و «کیان» را «ویران» کنند!»
«رئیس»، «لبخندی» زد و گفت: «ای «نگهبانِ» ساده دل! «مگسان»، «لشکرِ» منند، و «شیرینی»، «سپاهِ» من! گر «شیرینی» نباشد، «کیان» نه «لشکر» دارد، نه «قدرت»!»
«نگهبان» «آهی» کشید و «اشک» در چشمانش حلقه زد. او میدانست که «شیرینیِ» «مگسان»، «کیان» را به «ورطهیِ نابودی» میکشاند، ولی «رئیس»، «کر» و «کور» از این «حقیقتِ تلخ» بود.
و این بود حکایتِ «مگسانِ دور شیرینی»، و «نگهبانانِ کیان»، که در «دیارِ حکایتها»، همواره «تکرار» میشود.
**درسِ حکایت:**
* «کیان»، «ارزشی» والاتر از «شیرینیِ» زودگذر دارد.
* «مگسان»، «طمعکاران» و «ریاکاران»ند که «کیان» را «ویران» میکنند.
* «نگهبانان»، «وفاداران» و «فداکاران»ند که «کیان» را «آباد» میکنند.
* «مدیرانِ» عاقل، باید «کیان» را بر «شیرینی» ترجیح دهند، و «نگهبانان» را «گرامی» دارند، نه «مگسان» را.
با احترام.