به نامِ ذره و میدان و قانونِ نهان
شنیدم از دلِ خلوتسرایِ کائنات
که ذره نیز دارد به باطن، مقامات
نه هرچه هست در این بزم، چون مادهست و جسم
گهی پیامبر آید، گهی نگاهبانِ عزم
بوزون، آن پیکِ نیرو، لطیف و بیقرار
میانِ ذرهها گردد، چو بادِ نوبهار
یکیست فوتونِ روشن، سوارِ موجِ نور
رساند آتشِ برق و فروغِ شمعِ طور
اگر نباشد او، نه چراغی و نه نگاه
نه رنگِ صبح پیدا، نه راهِ ماه و چاه
دگر گلوئون است، نگهبانِ بندِ قوی
که در درونِ هسته کند کارِ معنوی
میانِ کوارکها زند از پیِ وفا
رسنکشانِ نیرو، به شیوهای ز بقا
نه بگذرد ز آسانی، ز بندِ خویش، یار
که قوتِ جهان از اوست درین حصارِ کار
دو بوزونِ دیگر، چو تیغِ تیز و تند
یکی دبلیو، یکی زد، نهفته، هوشمند
در آن قلمروِ ضعیف، به کارِ خویش، چُست
سبب شوند تا ذره دگر شود، درست
از آن تحولِ ژرف، که در دلِ هستههاست
نشانِ قدرتِ ایشان، هنوز پابرجاست
و آنگاه هگز آمد از پردههای غیب
چو معنویترین راز درین سرایِ عیب
نه آنکه نیرو بَرد، چو پیکِ دیگران
ولیک میدانِ او داده جرم بر همگان
اگر نبود حضورش به صحنهگاهِ هست
نه ذره قوامی داشت، نه سنگ و خاک و شست
نه اختری، نه زمینی، نه جسمِ استوار
جهان شناور و بیوزن و بیقرار
چه شگفت قصهایست این ز علمِ روزگار
که ذره نیز دارد چنین جلال و کار
بوزون اگرچه کوچک، بزرگمعنیست
کلیدِ فهمِ پیوند درین جهانِ کیست
ز فوتونِ سبکبال تا هگزِ پرشکوه
همه نشان دهند از نظامِ بیستوه
جهان نه تودهای کور و بیحساب و کتاب
که تار و پودِ او بسته بر اصولِ ناب
اگر تو ذره را خُرد میپنداری، هان
درونِ خُرد، نهفتهست وسعتِ دو جهان
من و تو نیز، اگرچه غبارِ راهِ اوییم
اسیرِ نظمِ همان ذرهها و گفتوگوییم
اگر بخواهی، میتوانم یکی هم درباره **بوزون هیگز بهطور خاص** بگویم، یا یک **مثنوی سادهتر و آموزشیتر** برای استفاده در کلاس یا ارائه.