مثنویِ بوزونِ هیگز
در کارگاهِ خلقت و در شورِ روزگار
پیداست هر پدیده به قانونی استوار
ذرات، جمله در رقص و در جنبش و شتاب
هر یک روانه در دلِ امواجِ بیحجاب
پرسید عقل: «اینهمه جرم از کجا رسید؟
این سنگِ سخت و اخترِ تابان چرا پدید؟»
گفتند: «در نهانِ جهان، میدانی است ژرف
پوشیده از نظر، چو مهِ صبحگاهِ نرم»
آن را “هیگز” خوانند اربابِ علم و هوش
کز وی گرفته جرمِ جهان، قامت و خروش
نه آنکه چون فرشته برد نامهای ز راه
بل میدانیست گسترده در سپهر و ماه
هر ذرهای که بگذرد از دامنِ حضور
یابد ز او مقاومتی، اندازهای ز نور
آنکس که بیشتر به برِ این میدان رسد
سنگینتر و گرانمایهتر در جهان شود
و آنکس که کمتر از اثرش بهرهمند گشت
سبکپَر و تیزرو، چو شعاعی بلند گشت
فوتون ز دامِ او نرهد، بیوزن است و پاک
روشندلانِ عالم و پیغامرسانِ خاک
اما برای W و نیز Z گران
بیهیگز ناممکن بُدی این وزنِ بیکران
فرمیونان نیز از نفسِ او توان گرفت
جرم و تن و ثبات از آن آستان گرفت
سالها مردمان در پیِ این رازِ سترگ
کاویدند آسمانِ خرد را، به صبر و برگ
در سرن، میانِ حلقهی پرشورِ شتاب
برخوردها فتاد چو رعدی درونِ ابر و آب
اطلس و CMS، دو دیدهبانِ راز
دیدند نشانِ ذرهای از پردههای ناز
گفتند: «این همان نفَسِ مانده در نهان
کاینک شدهست آشکار بر اهلِ این جهان»
شادی گرفت محفلِ علم و هزار ذهن
کز رازِ جرم، برگرفته شد یکی گره، به وَهن
ای دوست، جهان اگرچه بزرگ است و بیکران
گاهی کلیدِ فهمِ همهست در ذرهای نهان
از هیگز یاد گیر که در پرده هم توان
بخشید شکل و معنی و وزنِ همه جهان
اگر بخواهی، میتوانم همین الآن یک نسخه **قویتر، ادبیتر و شاهنامهوارتر** هم بگویم.