البته، این هم مثنوی اختصاصی درباره نیروی هستهای قوی:
**مثنوی نیروی هستهای قوی**
زِ نیرویِ قوی، بشنو ای هوشمند،
که بندد دلِ هسته در این دشتِ بند.
چو کوارک بُوَد، در دلِ ذرهی ناب،
رَوَد سویِ دیگر، ندارد شتاب.
ولی نیرویِ قوی، چو دستانِ غیب،
کِشَد سویِ خود، با توانایِ عیب.
زِ رنگینکَمان، رنگِ خود وام گیر،
که نامش «رنگ» است، نه رنگِ عبیر.
سه رنگ است و پادَرنگ، نه رنگِ سیاه،
نه رنگِ سپید، نه رنگِ گواه.
گلوئون بُوَد، حاملِ این نَیرو،
کند حفظِ پیوند، میانِ دگرسو.
چو کوارک بپاشد، زِ قیدِ زمان،
گلوئون رسد، بردمد همچنان.
به خود نیز بندد، زِ نیرویِ خویش،
که این است قانون، زِ روزِ نخستین.
اگر کوارکی، پَرَد سویِ دور،
به او بازگردد، زِ نیرویِ نور.
به دوشِ خود آرد، زِ بارِ گران،
که از هم نپاشد، دلِ آن جهان.
به پروتون و نوترون، این پیوندِ ناب،
زِ نیرویِ قوی است، نه از وهم و خواب.
اگر صد پروتون، در دلِ هسته هست،
نمیگشایند، زِ هم، دل و دست.
ولی در دلِ ذرّهی کوچکِ ریز،
نیرویِ ضعیف است، اگر هست، عزیز.
که هسته گُسستد، کند تجزیه،
زِ نیرویِ ضعیف، زِ بندِ گِره.
پس ای جانِ عالم، به دانش نگر،
که کوارک به کوارک، به هم پیوندگر.
نه از عشقِ فانی، نه از بندِ وهم،
که از نیرویِ قوی است، این نظم و نظم.
بگویم زِ دیگر نیروها، گر تو خواهی،
که سرّی است در این، نه در وهم و راهی.