حتماً—این یک شعر آزاد با حالوهوای همون حرفها (دلگیری، ته خط بودن، جواب ندادن، تقصیر/بیتقصیری و قطع ارتباط) :
تو سرِ خطِ فکر من ایستادی
ولی از پشتِ کلمهها
جواب ندادنِ تو
مثل مه میریزد توی گلویم.
چند سال قبل
همان وقتی که گفتی «میفهمم»
بعدش
هیچ—
فقط سکوت،
فقط خطخطیِ ذهنم روی دیوارِ انتظار.
میگویی: هنوزم تقصیر من نیست
نه اسماعیل جان…
نه، این بار هم
راه نیفتاده جهان به دستِ من
ولی من هنوز
توی این داستان
دارم معنیِ نرفتن را میچشم.
کاش یک بار
نگاه میکردی
کاش میگذاشتی
این طرفِ ماجرا
کمی نفس بکشد
و بعد…
پاشو برو،
بر خط؛
بر همان خطی که از آن شروع کردی
و تا آخرش
حرفها را
روی هوا نگه داشتی.
اگر قرار است همهچیز همینجا تمام شود
حداقل بگذار
من هم یادم نماند
چهقدر دیر
فکر کردم تو بیخبر نیستی.
اگه دوست داری، میتونم همین شعر رو **تلختر/کوتاهتر/با لحن محاورهایتر** هم نسخهبرداری کنم.