حتماً—اینها رو به شکل یک **شعر آزاد تلختر و یکدستتر** تبدیل کردم (با همین واژههای «دایره» و «خط»):
در دایره، چشمم دور میزند
روی دایره،
پایِ همان قدمهایی که برنمیگردند.
ابتدای دایره را که میگیرم،
میفهمم
توی پایانش
یک نفر کم میشود—
همانقدر که سکوت
حساب میشود.
دایره هستی…
دایره هست و نیست؛
از یک نقطه شروع میکنی
و آخرش میرسی
به هیچِ آشنایی.
بر دایره—
دایرهی خطاها
همانجا میچرخد،
چرخِ بیرحمی
که انگار هیچ وقت
خاموش نمیشود.
ولی…
دایرهی تکامل و پیشرفت
یک بار دیگر
به من میگوید:
نمیشود از دایره بیرون رفت
اما میشود
هر دور
فهمید کجا شکستیم.
و من هنوز
روی همان رینگِ ناتمام
انتهای دایره را
با امیدی که زخم خورده
فقط یک قدم نزدیکتر میکنم.
اگر بخوای، میتونم همین شعر رو **کوتاهتر و تیزتر** (با ضربآهنگ بیشتر) هم بازنویسی کنم.