پنجشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۵ - 22:41 - nali -
حتماً—این یک شعر «شب» (با حالوهوای آرامِ تلخ) با همان تصویرهای دایره/خط:
شب افتاده روی دایرهی شهر،
چراغها
یکییکی
روی دایره روشن میشوند
و باز
خاموش میگردند.
من اما
ابتدای دایره را میدانم
از همان جایی که حرفِ تو
پایِ قلبم
روی خطِ نخوردن گیر میکند.
دایره هستی…
دایره هست و نیست؛
یک سمتش گرم است
یک سمتش
سردِ بیجواب.
دایرهی خطاها
همهچیز را میچرخاند،
تا جایی که حتی سکوت
صدا پیدا میکند.
اما در این شب،
دایرهی تکامل و پیشرفت
فقط یک چیز میگوید:
حتی اگر نتوانی بیرون بروی،
میتوانی
هر دور
کمتر
به همان نقطهی شکست برگردی.
و من در انتهای دایره،
آرومتر نفس میکشم—
نه برای فراموشی،
برای خوابیدن
بیاینکه
باز هم
همان خط را
از اول ترسیم کنم.