### مثنوی حماسی
**موضوع: نهم فروردین و داغ میناب**
نهم فروردین، سحر، خورشید لرزید از افق
مینابِ صبورم شد گرفتارِ شفق
باد آمد و در کوچهها فریاد ریخت
آتش به جانِ خانه و بنیاد ریخت
یک شهر بود و یک نفس در سینه حبس
چشمِ زمان از اشکِ خود شد غرقِ دَبس
در یک دمِ کوتاه، کودک پر گشود
گلهای معصوم از زمین تا عرش دود
مادر به داغِ لالهاش خاموش ماند
دریا کنارِ ساحلش بیهوش ماند
اما میانِ گریه، آتش شعله زد
غیرت به قلبِ خستهی مردم رسد
میناب گفتا: گرچه خونین پیکرم
بر خاکِ خود چون کوه پابرجا بَرم
از اشکِ ما طوفانِ ایمان بر شود
از داغِ ما صد نسلِ مردان بر شود
دشمن بداند این دیار آتشبهدوش
از خونِ طفلان میشود دریای جوش
هر نهم فروردین به تاریخِ وطن
ثبت است نامت با شرف، ای انجمن
میناب! ای شهرِ صبورِ سرفراز
داغت حماسه شد، نه پایانِ آواز
خورشید اگر یک لحظه در خونت نشست
فردا هزاران آفتاب از تو برَست.