### مثنوی حماسی
**موضوع دوم: حمله به میناب و رنج مردم**
شبیخونِ غم بر بامِ میناب اوفتاد
شرر در نخل و خانه چون سیلاب اوفتاد
هوا آکنده از بوی هراس و دود شد
دلِ پیر و جوان از درد، پر از سرود شد
نه ناله از یکی، کز هر طرف بانگِ عزا
بلند بود و میرسید تا عرشِ خدا
زمین از گامِ وحشت سخت لرزان گشته بود
فلک از دیدنِ آن داغ، گریان گشته بود
ز هر کوچه مادری با چشمِ باران میدوید
به دنبالِ نشانی از گلِ پرپر، امید
کسی بر خاک میافتاد و نامی را صدا
کسی با مشتِ بسته مینمود از غم ندا
ولی میناب، این دریادلِ رنجآشنا
نشد تسلیمِ دشمن، در میانهٔ بلا
به زیرِ آسمانِ پرغبار و شعلهفام
کشید از سینه فریادی بلند از استقام
که ای دشمن! اگر آتش به جانِ ما زدی
بدان که ریشه در دلِ ایمانِ ما زدی
مباد پنداری که با این رنج و ماتم، مردهایم
ما از تبارِ موج و خورشیدیم و برنگشتهایم
ز رنجِ مردمِ این خاک، غیرت جان گرفت
ز اشکِ گرمِ مادران، طوفان طغیان گرفت
میناب ماند و قصهاش در سینهها زندهست باز
که رنجِ مردمش شد آیهٔ صبر و نماز
اگرچه زخم بسیار است بر تن، بر جگر
هنوز این شهر میگوید: وطن، جانم، سپر.
اگر بخواهی، برای **موضوع سوم: زهرا، دختر میناب** هم یک مثنوی تازه و همسبک مینویسم.