### مثنوی حماسی
**موضوع سوم: زهرا، دختر میناب**
به نامِ خداوندِ صبح و سپیده
که زهرا زِ میناب بر ما دمیده
دخترِ دریا، به چشمش موجِ نور
نامش آمیخته با صبر و غرور
در کوچههای گرمِ شهر آفتاب
میرفت با لبخند، آرام و شتاب
دلبستهی آیین و راهِ یقین
همپایِ کار و درس و ذکرِ مبین
چادر به سر چون پرچمِ افتخار
در قلبِ او ایمان چو کوهِ استوار
زهرا، نه یک نام، که یک باور است
تصویرِ غیرت در دلِ مادر است
آنگاه که آتش به شهرش رسید
او نیز با شهر خویش، همنفس تپید
نه اشکِ ضعف از نگاهش چکید
نه ذرهای از راهِ خود بر رمید
گفتا: اگرچه شعله در جان زنند
بر ریشههای اعتقادم زنند
من دخترِ مینابِ دریادلم
از موج و خورشید و خطر حاصلم
گر تیغ بر آیینهی روحم کشند
از خونِ من آیهٔ نو برزنند
نامم بماند یادگارِ شرف
در سینهها چون لالهای شعلهور
زهرا شد و شهر از او جان گرفت
از یادِ او عزمِ نو ایمان گرفت
ای دخترِ میناب، ای نورِ راه
نامت بماند تا ابد، چون صبحگاه.