### مثنوی حماسی
**موضوع سوم: زهرا، دختر میناب**
زهرا، سحر از نامِ تو جان میگرفت
میناب زِ لبخندِ تو سامان میگرفت
در کوچههای آفتابیِ جنوب
چون نخلِ سبزی بودی از جنسِ غروب
آرام و نجیب و پر از شورِ یقین
چون آیهای روشن از «حبلِ متین»
چشمت به افقهای بلند آشنا
قلبت پرِ از یادِ شهیدانِ خدا
آن روز که آتش به زمین سایه زد
دشمن به دلِ شهر شرر پاشه زد
زهرا، تو نه لرزیدی از بانگِ دود
نه خم شدی از هُرمِ آن خشمِ فرود
گفتی: «اگر خاکِ وطن زخم خورَد
باید که دل از غیرِ وطن برکَنَد»
ای دخترِ ایمان، ای آیینهدار
نامت شده بر پرچمِ این شهر، کار
از خونِ تو لاله به صحرا شکفت
میناب زِ داغت سخنِ عشق گفت
تو رفتی و اما نفست مانده است
در کوچهٔ ما ردِّ قَدَمت مانده است
هر نخل که سر بر فلک افراشته
از غیرتِ تو قامت آراسته
زهرا! تو نه یک خاطره، یک پرچمی
در سینهٔ تاریخ، فروزان، همی.
اگر بخواهی، میتوانم نسخهای با لحن حماسیتر و ضرباهنگ تندتر هم بنویسم.