### مثنوی حماسی
**موضوع چهارم: زیارت کربلا در اربعین**
در اربعین، دل به راهِ کربلا میبُرد
از هر کوچه صد هزار آشنا میبُرد
چشمها شد چو باران، بیقرار و روان
قدمها شد چو موج، رو به آسمان
گفتی: «کربلاست قبلهٔ دلِ ما»
هم زنده شد امید در رگِ صحرا
میناب به شوقِ ذکر و سوزِ عشق
دل بست به غبارِ رهِ آن خاکِ دقیق
از سینه آه میخاست و از لب نام
از جانِ سوخته میآمد سلام
هر قدمی بود عهدی با حسین
هر نفس بود دعوتِ محکمِ یقین
نه فقط رفتن، که پاسِ یک پیمان بود
نه فقط اشک، که درونِ ایمان بود
در آن میان، دل شکست و دوباره ساخت
برای آتش، درون شد چو چراغِ نجات
کسی گفتا: «این راه، راهِ رَحِم است
کربلا درسِ صبرِ سخت است»
و توفیق آمد از خِطّهٔ نینوا
که اشک، میشود پرچمِ عزّا
ای اربعین! تو جانِ شهر میشوی
در هر غم، تو امیدِ ریز میشوی
تا وقتی نامِ حسین بر زبان است
داغ، میشود حماسه؛ ماتم، میشود جواناست.