حتماً — این نسخه را **احساسیتر، نرمتر و عمیقتر** مینویسم، با حالوهوای دگرگونیِ مورچه در لحظهی زایش:
### هلل یو سه، زایشِ دلِ خاک
هلل یو سه…
در دلِ خاکِ سرد،
تخمِ کوچکی
مثلِ تپشِ آرامِ یک امید
خوابیده بود.
نه صدا داشت،
نه چهره،
نه حتی نامی روشن؛
فقط
عطشِ شدن
در سکوتِ تاریکِ زمین.
بعد،
دستهایِ مهربانِ کارگر
آمدند
و با گرمای تنشان
از آن دانهی خاموش
نگهداری کردند؛
چنان که انگار
آیندهای را
در آغوش گرفته باشند.
لارو،
آن جانِ ناتمام،
با گرسنگیِ معصومش
به سویِ زندگی کشیده شد.
هر لقمهای
که از دهانِ مراقب
به دهانِ او میرسید،
فقط غذا نبود؛
قولِ ادامه بود.
و شفیره…
آه، شفیره…
در پیلهی خاموشِ خود
چنان فرو رفت
که گویی دنیا را
برای لحظهای ترک گفت.
اما آن سکوت
مرگ نبود؛
فقط
فاصلهی میانِ دو بودن بود.
در تاریکیِ بستهی پیله،
چیزی آهسته،
چیزی پنهان،
چیزی شبیهِ دردِ رشد
و شبیهِ معجزه
در حالِ اتفاق افتادن بود.
تا سرانجام
پوستهای شکست،
و از دلِ آن خاموشی
مورِ تازهای
با پاهایی لرزان
و دلی آماده
به دنیا آمد.
او بازگشت،
اما دیگر همان نبود.
از خاک آمده بود،
اما به خاک نمانده بود.
کمی نور
در جانش نشسته بود.
هلل یو سه…
زایش یعنی همین:
شکستنِ آرامِ یک پوسته،
برای تولدِ چیزی
که پیشتر
فقط در رؤیا
نفس میکشید.
اگر بخواهی، میتوانم همین شعر را:
- **بیشتر عاشقانه و لطیف** کنم،
- **خیلی بندری و ریتمدار** بازنویسی کنم،
- یا **در قالب مثنویِ احساسی** دربیارم.