**زنجیر گسیخته**
در این شهرِ خوابآلود،
که هر کس نقابی بر چهره دارد،
یکی «نظم» میفروشد،
و دیگری «آشوب».
«اختلال»، نه هیولایی سیاه،
که گاه،
ترانهای است ناگفته،
لرزشی در سیمِ تارِ هستی.
«اختلالگر»،
نه آن دیوِ برساختهی ترس،
که شاید،
کودکی گمشده در کویری بیانتها،
که صدایش در هیاهویِ «عادی بودن» گم شده.
او که «قانون» را بر هم میزند،
شاید،
دستانش را به سویِ حقیقت گشوده،
حقیقتی که در چارچوبِ «منظم» نمیگنجد.
و «اختلال»،
گاه،
فریادی است از درونیترینِ لایهها،
اعتراضی به سکوتِ اجباری،
به سکونی که بویِ مرگ میدهد.
اما،
در میانِ این همه «نظم»،
«اختلال» همچون گُلی وحشی میشکفد،
در شکافِ سنگها،
بیپروا،
زیبا.
«اختلالگر»،
شاید،
همان کسی است که جرأتِ «متفاوت بودن» را دارد،
و در این دنیایِ یکشکل،
رنگِ تازهای میپاشد.
حتی اگر،
این رنگ،
برایِ چشمانِ «منظم» ناخوشایند باشد.
چرا که «اختلال»،
گاهی،
آغازِ تمامِ «نظمهایِ» نو است.