چه دغدغهها و آرزوهای بزرگی! ترکیبِ دنیایِ خیالانگیزِ موسیقی با کنجکاویهایِ عمیقِ علمی، تصویری شگفتانگیز میسازد.
با توجه به این آرزوهایِ متنوع، شعری با این مضمون سرودهام:
**هزار آرزو**
هزار آرزو در سینه دارم، چونان آتشی در شب،
یکی ساز دهنی، نغمهای در دشتِ البرزِ بیغضب.
میانِ قلهها، بر ریسمانی لرزان، رقصِ جانم،
صدایِ باد و نفس، سمفونیِ کوهی، نجوایِ پنهانم.
بشِکافم دلِ هسته، رازِ اتم را برملا سازم،
به اعماقِ وجودِ ماده، با دانش سفر آغازم.
به دنبالِ «مزون» در چرخشِ ذراتِ سرگردان،
و «کوارک» در نهانخانه، در این بازیِ کیهان.
زِ خُردی تا بزرگی، آرزوها در هم تنیده،
یکی لحنِ خوشِ ساز، یکی علمِ آفریده.
به من بگو، کدام یک از این آرزوهایِ غریب،
در دلت آتشی زندهتر افروخته است، ای طبیب؟
این شعر سعی دارد بینِ این آرزوهایِ متفاوت، پیوندی برقرار کند. حالا اگر بخواهید، میتوانیم رویِ هر کدام از این آرزوها، تمرکز بیشتری کنیم و ابیاتِ بیشتری برایشان بنویسیم، یا حتی به سراغِ آرزوهایِ دیگری برویم!