**قلبِ سازِ دهنی در شهر**
کلانتری در گوشهی خیابان ایستاده است،
مثل سایهای که نوبتِ نگهبانی میکشد.
محافظِ امنیت،
با چشمهایی که میگردند دنبالِ آرامشِ گمشده.
بازار که باز میشود،
چراغها حرف میزنند،
و صدای چانهزنیِ مردم
میشود وزنِ زندگی.
مدرسه پشتِ شیشهها
به آینده فکر میکند؛
روی تخته، یک دنیا سؤال هست
و در دلِ بچهها
ترانه هنوز بلدِ راه رفتن نیست.
سینما
تاریکیِ شیرینِ روایت است؛
روی پرده، خیال قدم میگذارد
و همهچیز ممکنتر میشود.
نمایشگاه
جایی است که دستها
پر از «امکان»اند؛
کاشف میشوند
حتی وقتی فقط نگاه میکنند.
ورزش و ورزشگاه
نفس میدهند به بدن و امید؛
هر ضربه، هر دویدن،
مثل کوبیدنِ ریتم
به درِ قلبِ شهر است.
و آنجا—
میانِ همهی این صداها—
کودکِ سازِ دهنی را توی دستش میگیرد:
نه برای قدرت،
نه برای ترس،
برای همان چیز ساده:
برای اینکه جهان
با یک نغمه
کمتر غریبه باشد.
اگر دوست داری، بگو این شعر را بیشتر به سمت **حماسی** ببریم یا **غمگین/نوستالژیک**؟