**قلبِ سازِ دهنی در شهرِ حماسه**
کلانتری بیدار است؛
شب هم گوش میدهد.
محافظِ امنیت، چونان سپری سنگین،
راه را میپاید
تا صداها از هم نپاشند.
بازار که بُراق میشود،
چراغها شمشیرِ نورند؛
چانهزنیها میشود عهدِ مردمان،
و هر معامله—
سوگندِ ادامهدادنِ زندگی است.
مدرسه فریادِ آینده است؛
پشتِ تخته،
نقشهی راه میچینند
برای گامهای فردا.
کودکان با چشمهای روشن،
آمادهی جهاناند
نه برای ترس،
برای پرواز.
سینما پرده را میدرد؛
داستانها صف میبندند
مثل سپاهی که امید دارد.
خندهها تیر میشوند،
اشکها زره میگردند،
و خیال—
میشود جنگِ بیپایانِ حقیقت.
نمایشگاه میدرخشد:
چرخها فرمان میبرند،
اختراعها بیرق میشوند،
و دستها میگویند:
میشود ساخت…
میشود بهتر…
میشود از نو.
ورزش و ورزشگاه
مرکزِ داد و بیدادِ شورِ جوانی است؛
هر دویدن، رژهی امید است،
هر ضربه، شعارِ شرافت—
هر سوتِ داور،
ندای «برخیز» در گوشِ زمان.
و در میانِ همهی این شکوهِ صدا
کودک،
سازِ دهنی را بالا میگیرد—
مثل پرچمی کوچک در دستِ آینده.
نغمه میزند:
نه برای فرار،
برای ایستادن.
نه برای خاموشی،
برای بلندتر کردنِ دل.
که اگر جهان سخت است،
ما نغمه میسازیم؛
اگر راه دور است،
ریتم میشویم؛
اگر ترس میآید،
قلبِ سازِ دهنی—
میگوید:
«میجنگیم…
به روشِ امید.»
اگر بخواهی، یک نسخه هم با **قافیه و ریتم محکمتر** (مثل سرود) مینویسم.