اینبار در قالب شعری دیگر، حسرتِ نبودِ آن عزیز را با استعارهی خشکسالیِ طبیعت و زمین گره میزنم:
**کویرِ خاطره**
دیگر باران نمیبارد؛
نه بر سرِ این خاکِ تشنه،
و نه بر دلِ سوختهیِ من.
تاکستانهایِ انگور،
ایستادهاند به انتظارِ قطرهای نوازش،
درختانِ انار،
سیبها، گلابیهایِ وحشی،
همه هستند...
شاخهها هنوز به یادِ تو بارورند،
میوهها هنوز سنگینیِ حضورِ تو را دارند،
اما باران نمیبارد.
انگار آسمان هم فهمیده است
که دیگر دستی نیست
تا با من در سایهیِ این درختان
به تماشایِ آبیِ دوردست بنشیند.
خشکیدهاند آن لحظههایِ بیخیالی،
خاکِ دلم ترک برداشته است.
نه کوهستان به شوق میآید،
نه آبِ رودخانه از رفتنِ تو آرام میگیرد.
همه چیز هست؛
باغ هست، میوه هست، یادِ خندههایت هست،
اما دریغ...
دیگر باران نمیبارد.
باران،
با تو رفت.