در ادامه، شعری دیگر با همان فضای اندوهگین و با تأکید بر فاصله و فقدانِ صدا تقدیم شما میکنم:
**در سکوتِ دشت**
صدایم دیگر به گوشِ تو نمیرسد؛
آیا میانِ من و تو،
دیوارِ بلندِ کدامین مه کشیده شده است؟
هر چه فریاد میزنم،
در پهنهیِ این دشتِ بیانتها،
مثلِ غباری بر زمین مینشیند و گم میشود.
رختهایم سیاه،
و لباسم به رنگِ خاکِ سردِ این انتظار؛
لبهایم تشنهیِ یک کلمه از تو،
تشنهیِ چکاوکِ صدایی که بازگردد.
نه تو را میبینم،
و نه صدایِ خندههایت را میشنوم؛
انگار دنیا،
گوشهایش را در برابرِ نالهیِ من بسته است.
دشت، خالی از حضورِ توست،
و من،
تنها در میانِ این همه سکوت،
نامِ تو را به باد میسپارم؛
اما باد هم دیگر،
پیامِ مرا به گوشِ تو نمیرساند.
آیا آنجا که رفتهای،
همهچیز همینقدر ساکت است؟
یا فقط منم که در این سویِ فاصله،
صدایِ تو را میانِ هقهقِ درختانِ بیباران،
گم کردهام؟