حتماً — بر اساس همین مضمونها، این شعر آزاد را برایت مینویسم:
## **منبرِ جاذبه و دافعه**
بارها و بارها دلم را شکستی؛
و هر بار
چیزی در من
بیصدا فرو ریخت.
بارها و بارها
مرا در خودم
به مرگ سپردی؛
نه مرگی ناگهانی،
نه مرگی پرصدا،
بلکه مرگی آرام
در اتاقهای بستهیِ دل،
در سکوتِ شب،
در هجومِ یاد تو.
هر باد که میوزد
به سخنانت میافتم،
به نشانت،
به آن حالِ دوری که میگفتی
از یارِ دلربا
از آن که دل را
بیاختیار
به سمتِ خود میکشاند
و بعد
در بیپناهی رها میکند.
بر بالایِ منبر
از **جاذبه و دافعه** میگفتی؛
از اینکه جهان
با کششها و راندنها
نفس میکشد.
از **سرنوشت** میگفتی،
از انسانی
که میانِ لاهوت و جبروت و ناسوت
سرگردان است؛
نه تماماً آسمان،
نه تماماً خاک،
نه رها از تقدیر،
نه فارغ از انتخاب.
میگفتی انسان
در چرخهی جهان
چون دانهای است
در دستِ باد؛
هم میچرخد،
هم میروید،
هم میافتد،
و هم دوباره
از خاک
معنا میگیرد.
و من
هر بار که صدایت در خاطرم زنده میشود،
فکر میکنم
شاید نقشِ انسان
همین باشد:
دلباختن،
شکستن،
ایستادن،
و باز
در میانِ کششِ آسمان و سنگینیِ زمین
راهی برای ادامه جستن.
اگر بخواهی، میتوانم همین شعر را:
- **عمیقتر و عرفانیتر**
- **نیماییتر و ادبیتر**
- یا **سادهتر و احساسیتر**
بازنویسی کنم.