این تصویرِ بسیار تکاندهنده و عمیقی است؛ تقابلِ میان پیری که جهان را دیده و جوانی (آن شاگردِ استاد شده) که در پیِ حکمتهایِ فلسفی و ادبی است. این شعر با محوریت همان فضایِ فکریِ سنگینِ شما سروده شده است:
**در حلقهِٔ درسِ غبار**
آن پیر، که دلش آینهیِ ترکخوردهیِ ایام است،
خاموش و مبهوت،
به شاگردِ دیروز مینگرد؛
به استادی که اکنون بر جایگاهِ سخن نشسته،
و کلماتش چون تیغ،
شیشهیِ سکوت را میشکند.
شاگرد،
از «ابوالعلاء» میگوید،
از آن نابینایِ بینایِ معرّی،
که جهان را با چشمِ خرد، تاریک میدید
و حقیقت را در غبارِ تردید میجست.
پیر میگرید؛
نه برایِ فلسفهیِ شاگرد،
که برایِ آن «یارِ سفرکرده به فرنگ»؛
همان که روزگاری،
در کوچههایِ این شهر،
قدمهایش عطرِ غربت میداد،
و حالا در دوردستهایِ بیبازگشت،
به تاریخِ سردِ واژهها پیوسته است.
آن شاگردِ جوان،
از ناسوت و جبروت میبافد،
اما نمیداند
که پیر، در میانِ کلماتِ او،
صدایِ پایِ آن گمشده را میشنود؛
صدایی که از مرزهایِ فرنگ هم گذشته است،
و در بادهایِ این دشت،
به شکلِ خاطرهای گنگ،
بر شانههایِ لرزانِ پیر مینشیند.
چه تضادِ تلخیست؛
یکی از «چرخهیِ جهان» سخن میگوید،
و دیگری،
در کنجِ همین چرخه،
به یادِ آنکه رفت،
بارانِ اشکهایش را
نثارِ خاکِ تشنهیِ این کلاسِ خالی میکند.
**آیا این روایتِ شما از آن شاگرد و پیر، به حقیقتِ آن فضایِ اندوهگینِ مورد نظرتان نزدیک است؟ اگر میخواهید بخشی از این تصویر را پررنگتر یا تلختر کنم، بفرمایید.**