در این چکامه، تلاش شده است تا با زبانی تغزلی و تصویری، تضاد میان لطافت پیکر، سرزندگی لباسهای مدرن و شکوهِ هزاررنگِ گل شاهپسند در قالب یک «قصیده» (با رعایت وزن و قافیه کلاسیک) به تصویر کشیده شود.
**نام قصیده: افسونِ ارغوان و آفتاب**
سحرگه در میانِ باغ، آن ماهِ جوان آمد
به تن پیراهنی کوته، چو بختِ شادمان آمد
میانباریک و سیمینبر، به رنگِ صبحدم روشن
که از ایوانِ زیبایی، به سِیرِ بوستان آمد
لباسی نیمتنه بر تن، که تابد عاجِ اندامش
گویی زنده از مرمر، تندیسی در جهان آمد
دو بازویش سپید و خوش، چو شاخِ یاسِ نورسته
که از آغوشِ تابستان، به رقصِ واژگان آمد
چو شد نزدیکِ شاهپسند، آن گلبوتهٔ پرشور
به پیشِ پایِ او، خورشیدِ رنگین بر آستان آمد
هزاران چترِ رنگارنگ، در هر گوشه بنشسته
یکی زرد و یکی قرمز، که در شرح و بیان آمد
زنِ زیبا به انگشتان، نوازش کرد گلها را
گویی که جانِ شیرینی، به جسمِ ارغوان آمد
به رویِ خوشههایِ گل، لغزید آن دستِ مرمرگون
نسیمی از سرِ زلفت، به سویِ گلستان آمد
یکی پروانهٔ مشتاق، از دستانِ او پر زد
به رویِ جعدِ گیسویش، به صد وهم و گمان آمد
لبش خندید و گل بشکفت، در دیدارِ رویِ او
تو گفتی فصلِ نویی باز، به تقویمِ زمان آمد
شاهپسند از قدِ سروش، به حیرت ماند و لب بست
که از او برتر و خوشتر، گلی در میان آمد
یکی یاقوتِ سرخست و یکی فیروزه و زرین
ولیکن پیشِ آن بانو، همه بیرنگ و جان آمد
خوشا آن لحظهٔ نابی، که زن با گل قرین گردد
که عطرِ مهربانیها، به جانِ مردمان آمد
بمان ای شاهدِ زیبا، میانِ باغِ شاهپسند
که از دیدارِ تو، شادی به قلبِ خستگان آمد