این قصیده با لحنی رمزی و نمادین، پیوند میان عروس و داماد را در بستر باغی از گلهای شاهپسند به تصویر میکشد؛ جایی که هر رنگِ گل، نشانهای از یک راز مگو و هر نگاه، گشایشِ دریچهای به دنیای پررمز و راز عشق است.
**نام قصیده: مجمعِ اسرار و گلستانِ وصال**
سپیدهدم که باغ از خوابِ مخملگون برون آمد
عروسِ گلرخان با دامادِ فیروزهگون آمد
دو سَروِ نوخاسته، در هالهای از راز و از رؤیا
به دیداری که در شرحش، زبانِ ما زبون آمد
عروس از حریرِ مهتاب، لباسی بر تنش پود است
که بر هر تارِ آن، صد نقشِ پنهان و فسون آمد
و داماد آن که در چشمش، هزاران قصه پنهان است
به استقبالِ آن مهرو، به دشتی از شُگون آمد
رسیدند آن دو بر جشنی، که برپا کرده شاهپسند
گلی که جامه بر تن، زنگارنگ و بی سکون آمد
یکی خوشه به رنگِ زرد، چو زرّینخلوتِ عشّاق
یکی سرخ و جگرگون، کز دلِ پرخون برون آمد
به انگشتِ عروس، آن گل، رموزی کهنه بازآورد
که از عهدِ ازل گویا، به میثاقی کنون آمد
نوازش کرد داماد آن گلِ خودرویِ الوان را
به دستی که کلیدِ مخزنِ سِرّ و متون آمد
میانِ بوتههایِ سبز و انبوهِ هزارآهنگ
سکوتِ آن دو عاشق، خوشتر از صد ارغنون آمد
بپرسیدند از شاهپسند: «ای رنگینکمانِ خاک!
کدامین سِرّ در این پیوند، از پرده برون آمد؟»
جواب آمد به بویِ تند و عطرِ رازآلودش:
«که عشق از ابتدا با صد معمّا و جنون آمد»
بنفش و نارنجی، در هم آمیختند در یک چتر
چنانکه جانِ آن دو، در یکی قالب درون آمد
عروس و داماد و شاهپسند و رازی در میانِ شب
که بر لوحِ تقدّر، با خطِ زرّین، نگون آمد
بماناد این وصالِ پرگهر، جاوید و بیپایان
که بختِ این جوانان، بر بلندایِ قرون آمد