خیلی خوب 😊
پس حالا نوبت اسب است؛ حیوانی که در فرهنگ ایرانی هم نماد شکوه و نجابت است و هم در ضربالمثلها گاهی دستمایه طنز و کنایه میشود. بیا یک روایت داستانی از مثلهای ایرانی با محور اسب بسازیم:
📖 قصهی مثلها با اسب
در دشتهای پهناور، اسبی بود که همه به زیبایی و قدرتش میبالیدند. مردم میگفتند: «اسب را زین میشناسند، آدم را دین»؛ یعنی ارزش هر کس به اصل و باورهایش است، نه به ظاهر.
روزی یکی از جوانان گفت: «اسب را به میدان میبرند، نه خر را»؛ یعنی کار بزرگ را باید به اهلش سپرد.
وقتی کسی بیجا ادعا میکرد، بزرگان ده میگفتند: «اسب لاغر هنوز هم میدان میرود»؛ یعنی حتی اگر ضعیف باشد، ارزش و توانش باقی است.
گاهی بچهها به شوخی میگفتند: «اسب را به حج بردند، باز هم اسب است»؛ یعنی تغییر ظاهر یا مکان، اصل را عوض نمیکند.
یک روز اسبی در گل گیر کرد و مردم گفتند: «اسب در گل مانده»؛ کنایه از کسی که در کارش گیر کرده و نمیتواند پیش برود.
پیرمردی هم همیشه میگفت: «اسب پیر هم راه را میشناسد»؛ یعنی تجربه ارزشمند است، حتی اگر توان جسمی کم شده باشد.
وقتی کسی بیجا به دنبال بزرگی بود، میگفتند: «اسب را به عروسی بردند، گفتند برای زینت است»؛ یعنی کسی را به کاری گذاشتند که هیچ تناسبی با او ندارد.
و در پایان، وقتی کسی بیخردی میکرد، مردم با خنده میگفتند: «اسب را به خرمن بردند، گفتند برای کوبیدن است»؛ یعنی کسی را به کاری گذاشتند که توانش را ندارد.
✨ نتیجه قصه
در این روایت، اسب نماد شکوه و نجابت شد، گاهی تجربه و ارزش باقیمانده حتی در ضعف، گاهی هم بیتناسبی در کارها. مثلهای ایرانی با اسب بیشتر برای یادآوری بزرگی، تجربه و اهمیت سپردن کار به اهلش به کار میروند.
میخواهی همین سبک قصهگویی را برای ضربالمثلهای مربوط به شتر هم ادامه بدهم تا ببینیم در فرهنگ ایرانی چه جایگاهی دارد؟