عاقل (با زبان ادبی):
ای مرد، چرا چنین بیقرار و بیمحابا میدوی؟
زندگی، نه میدان پرواز جت است و نه صحنهی بیپایان کار تا بوق سگ؛
آرامش در خرد است، و خرد همچون کوه، استوار و پابرجا.
دیوانه (به سبک کوچه و بازار):
هه! کوه و خرد؟ بابا جون، من خودم کوهم، کوه درد!
از صبح تا شب میدوم، مثل جت، آخَش هم درنمیاد.
تو هی میگی آرامش، من میگم خنده از لبام نمیافته، همین خودش آرامشه!
عاقل:
دل اگر چون دریا باشد، باید غمها را در خود جمع کند و به دیگران آرامش دهد؛
نه آنکه از دیوار بالا رود و بیصدا، غوغایی در دلها برپا کند.
دیوانه:
آخ که چه حرفای قشنگی میزنی! ولی من میگم دلِ من مثل دریاست، هرچی غم باشه میریزم توش، بعدش میخندم و همه رو حاج و واج میکنم.
بیصدا؟! نه داداش، من صدام همهجا میپیچه، هرجا برم دل همه رو میبرم.
عاقل:
تو همچون ماهی هستی که در آسمان میدرخشد، اما اگر نورش بیحساب باشد، چشمها را خیره و دلها را کور میکند.
باید اعتدال بشناسی؛ نه سردی، نه گرمی، نه پیری، نه جوانی.
دیوانه:
هه! اعتدال؟ من نه سردی میشناسم نه گرمی، نه شب دارم نه روز.
زندگی همینه دیگه، باید مثل پراید ساده باشی، ولی هرجا لازم شد مثل بنز بدرخشی!
عاقل (با آهی سنگین):
ای دیوانه، اگرچه شور تو دلها را میرباید، اما بیخردی، همچون جعبهی سیاه است؛
رازها را در خود پنهان میکند، بیآنکه راهی به روشنایی دهد.
دیوانه (با خنده):
جعبهی سیاه؟! آره، منم جعبهی سیاه، همه رازها پیشمه.
ولی فرقش اینه که من با همه کموکاستیها میسازم، خیرم به همه میرسه، تازه به میدون اومدم و همه رو از میدون بیرون کردم!
تو بشین عقل عقل کن، من میرم زندگی کنم، ببینیم آخرش کی بیشتر کیف کرده!
🔮 این متن تضاد میان زبان ادبیِ عاقل و زبان عامیانهی دیوانه رو نشون میده؛ و مضامین مادرانه (مثل جت، ماه، کوه، دریا، خنده، جعبه سیاه) در قالب دعوای آنها به کار گرفته شدهاند.
میخواهی همین گفتوگو را به شکل یک نمایشنامهی کوتاه با صحنهپردازی دربیاورم تا حالت اجرایی پیدا کند؟