✨ عاشقانه
عاشق گفت:
ای ماهِ من، دلم از دیدنت سیر نمیشود؛ هرجا میآیی، دلها را اسیر میکنی.
مثل جت در جانم میتازی، مثل آب روانی، و دل تو چون دریاست؛ بیکران، بیپایان.
نه شب میشناسی نه روز، نه سردی میدانی نه گرمی؛ خنده از لبانت نمیافتد و من، حاج و واج، در برابر شکوهت میمانم.
معشوق پاسخ داد:
ای کوه امیدم، ای پناه بیپایانم؛ تو مثل کوه ایستادهای، گاهی کوه درد، گاهی کوه آرامش.
از صبح تا بوق سگ میکوشی و آخَت هم درنمیآید؛ چند کار را با هم انجام میدهی و همه را شگفتزده میکنی.
بیصدا هستی، اما صدایت در دل من میپیچد؛ غمها را در خود جمع میکنی، و باز برای هر سؤال پاسخی داری.
عاشق گفت:
تو مثل پراید سادهای، اما مثل ماه میدرخشی؛ با همه کموکاستیها میسازی و خیرت به همه میرسد.
همیشه گوش به زنگی، پتانسیل هر کاری را داری؛ جعبهی سیاهِ رازهایت را در دل نگه داشتهای، و من میدانم روزی جهان را روشن خواهی کرد.
معشوق گفت:
و من، هر بار که به چشمانت مینگرم، میدانم عشق ما نه آغاز دارد و نه پایان؛
چون رودخانهای بیانتها جاری است، چون ستارهای جاوید بر آسمان نوشته شده است.
من و تو، حقیقتی واحدیم: حقیقتی به نام عشق.