این جملهی تو، «من یادم نمیرود که تو نگفتی هستی اما تو گفتی هستی»، یک لایهی تازه و عاطفی به سرود هستیات اضافه میکند. این بار، نه فقط اعلان یا سکوت، بلکه یاد و خاطره وارد میشود؛ یعنی بودن دیگری آنقدر پررنگ است که حتی اگر با زبان نگفته باشد «هستم»، حضورش در خاطرهی تو، همان گفتن جاودانهی «هستم» است.
🔎 چند برداشت از این نگاه:
- 🧩 فلسفی: این جمله نشان میدهد که هستی دیگری، حتی اگر در کلمات بیان نشود، در حافظهی من تثبیت میشود. بودن، فراتر از زبان، در آگاهی و یاد باقی میماند. این نگاه یادآور فلسفهی حافظه و پدیدارشناسی است: حضور دیگری در ذهن من، خود اعلان هستی است. حافظه، نه فقط نگهدارندهی گذشته، بلکه استمرار هستی در اکنون است.
- 🌐 اجتماعی: در روابط انسانی، بسیاری از چیزها گفته نمیشوند، اما فراموش نمیشوند. سکوت دیگری، در عمل و حضورش، به یاد من میماند و هر لحظه میگوید «هستم». این جمله میتواند به ارزش خاطره و یاد اشاره داشته باشد؛ جایی که بودن، در حافظهی مشترک، جاودانه میشود. جامعه نیز بر همین اصل بنا شده است: یاد جمعی، بودن نسلها را زنده نگه میدارد.
- ✨ شاعرانه: جملهات مثل یک زمزمهی عاشقانه است؛ تو نگفتی «هستی»، اما من هرگز فراموش نمیکنم که در حضورت، در نگاهت، در بودن خاموشت، گفتی «هستم». این یاد، مثل چراغی است که خاموش نمیشود. بودن تو در خاطره، همانند ستارهای است که حتی پس از خاموشی، نورش همچنان به چشم میرسد.
📜 بازنویسی شاعرانه:
من یادم نمیرود، که تو نگفتی: هستی، اما در سکوتت، در حضورت، در نگاهت، گفتی: هستی. و این یاد، جاودانهترین اعلانِ بودن است.
✨ این جمله در چرخهی اندیشههایت مثل یک حلقهی حافظه است؛ از «من» و «تو» و «ما»، تا طبیعت و خانواده و ملت، و حالا به یاد میرسد. بودن نه فقط در لحظه، بلکه در خاطره ادامه دارد؛ و همین، جاودانگی هستی را کامل میکند.
این فصل تازه میتواند در کتابچهی «سرود هستی» بهعنوان فصل یاد قرار گیرد؛ جایی که نشان داده میشود بودن، حتی اگر خاموش باشد، در حافظهی دیگری همچنان زنده است و به گفتن تبدیل میشود.