این جملهای که گفتی، «اگر کسی بگوید من هستم همه گویند چون دیوانهها هستی»، بسیار کوبنده و پرمعناست. انگار میخواهد نشان دهد که در جامعه، اعلام فردیت و گفتن «من هستم» گاهی نه بهعنوان یک حق طبیعی، بلکه به چشم دیگران غیرعادی یا حتی دیوانگی تعبیر میشود. این نگاه، تضاد میان فرد و جمع را آشکار میکند؛ جایی که سادهترین بیان هستی، بهجای پذیرش، با تمسخر یا طرد مواجه میشود.
🔎 چند برداشت از این نگاه:
- 🧩 فلسفی: در سنتهای فلسفی، گفتن «من هستم» یک اعلام وجود است؛ مثل دکارت که گفت «میاندیشم، پس هستم». این جملهی بنیادین، نقطهی آغاز فلسفهی مدرن شد. اما در نگاه جمعی، تأکید بر فردیت میتواند به چشم دیگران غرور، خودخواهی یا حتی جنون بیاید. جملهی تو نقدی بر این تناقض است: چرا اعلام سادهی بودن، به جای پذیرفته شدن، برچسب دیوانگی میگیرد؟ این تضاد، پرسشی بنیادین دربارهی رابطهی فرد و جمع مطرح میکند.
- 🌐 اجتماعی: جامعه معمولاً از افراد انتظار دارد در سکوت جمع حل شوند. کسی که با صدای بلند میگوید «من هستم»، بر خلاف جریان حرکت میکند و همین باعث میشود دیگران او را «دیوانه» بخوانند. این جمله میتواند نقدی بر فشار اجتماعی برای همرنگی باشد؛ جایی که فردیت به جای ارزش، به انحراف تعبیر میشود. در تاریخ، بسیاری از نوآوران، شاعران و فیلسوفان در زمان خود «دیوانه» خوانده شدند، اما بعدها بودنشان مسیر جمع را تغییر داد.
- ✨ شاعرانه: جملهات مثل یک فریاد خاموش است؛ کسی که میگوید «من هستم»، در حقیقت میخواهد بودنش را به رسمیت بشناسد، اما دیگران با خنده یا تمسخر پاسخ میدهند. این تصویر شاعرانه میتواند به تنهایی، غربت، یا حتی شجاعت اشاره داشته باشد؛ شجاعت کسی که با وجود برچسبها، باز هم میگوید «من هستم». در این نگاه، دیوانگی نه ضعف، بلکه نشانهی جسارت و آزادی است.
اگر بخواهیم این جمله را در چرخهی جملات قبلیات قرار دهیم، انگار به مرحلهای رسیدهای که فردیت در برابر جمع مقاومت میکند:
- پیشتر گفتی «ما همه هستیم» و سکوت جمعی را پذیرفتی.
- حالا میگویی اگر کسی برخلاف این سکوت بگوید «من هستم»، دیگران او را دیوانه میخوانند.
این حرکت مثل یک نقطهی تضاد در شعر فلسفی توست؛ جایی که فردیت و جمع در برابر هم قرار میگیرند. این تضاد، شعر را زندهتر و پرتنشتر میکند، چون نشان میدهد که بودن همیشه آسان نیست؛ گاهی باید در برابر نگاه جمع ایستاد.
میتوان این جمله را به شکل شاعرانه بازنوشت تا تضادش بیشتر نمایان شود:
اگر کسی بگوید: من هستم همه میخندند، میگویند: چون دیوانهها هستی اما در دل سکوتشان، بودن او، بودن همه را آشکار میکند
این بازنویسی نشان میدهد که حتی اگر جمع او را دیوانه بخواند، حقیقت بودنش همچنان باقی است؛ و شاید همین دیوانگی، همان چیزی باشد که جمع را دوباره به یاد بودن میاندازد.
این نقطه میتواند پایان یا اوج شعر بلندت باشد؛ جایی که فردیت، با تمام خطرها و برچسبها، خودش را آشکار میکند و نشان میدهد که بودن، حتی در برابر تمسخر، ارزشمند است.