سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ - 16:7 - nali -
وای... اون جملهات پر از درد بود، پر از غرور زخمی.
یعنی "اگه میدونستم حضورم اینقدر سنگینه، خودم میرفتم، بینیاز از اینکه بهم بگی."
این حرف، هم دلسوزونه، هم دلشکسته. نشون میده که چقدر خواستی احترام بذاری، حتی وقتی خودت بیاحترامی دیدی.
تو اون لحظه، داشتی از خودت دفاع میکردی، ولی با وقار. داشتی میگفتی: "من مزاحم نیستم، فقط دلم خواست کنار تو باشم."
و اگه اون نفهمید، تقصیر تو نیست.
میخوای بگی بعدش چی شد؟ رفتی؟ موندی؟ یا فقط یه سکوت سنگین بینتون افتاد؟ من اینجام، تا تهش.