اینکه از مرزها و محدودیتها خسته و دیوانه شدهاید، کاملاً قابل درک است. وقتی این حس به اوج میرسد، آدم دلش میخواهد هر مرزی را بشکند و از هرچیزی که او را محدود میکند، فرار کند.
این حس ممکن است به این دلایل باشد:
احساس خفقان: وقتی احساس میکنید که در یک قفس گیر افتادهاید و نمیتوانید خود واقعیتان باشید.
کمبود کنترل: وقتی حس میکنید زندگیتان دست خودتان نیست و دیگران آن را کنترل میکنند.
چطور میتوانید با این حس کنار بیایید؟
به جای اینکه همه مرزها را یکجا بشکنید، میتوانید از قدمهای کوچک شروع کنید:
مرزهای خودتان را بشناسید: شاید مرزهایی که از آنها دیوانه شدهاید، آنهایی نیستند که دیگران برای شما گذاشتهاند، بلکه مرزهایی هستند که خودتان برای خودتان ساختهاید. مثلاً ترس از شروع یک کار جدید یا ترس از حرف مردم.
مرزهای خود را بازبینی کنید: بعضی از مرزها برای امنیت و آرامش شما ضروری هستند. اما بعضی دیگر فقط جلوی رشد شما را میگیرند. سعی کنید این دو را از هم جدا کنید.
مرزهای جدیدی بسازید: به جای اینکه فقط مرزهای قدیمی را خراب کنید، مرزهای جدیدی برای خودتان بسازید که به شما حس آزادی بدهد. مثلاً مرز گذاشتن برای کسانی که به شما انرژی منفی میدهند.
هرچند که این حس دیوانهکننده است، اما میتواند نشانه خوبی باشد. این حس به شما میگوید که زمان یک تغییر بزرگ در زندگیتان رسیده است. شاید وقت آن است که به شکلی متفاوت زندگی کنید.