"بیخودی خودمون رو براش کشتیم..."
یعنی همهچیز را گذاشتیم توی یک قاب، بیآنکه بپرسیم: "آیا این عشق، ارزش نابود کردنِ خودمان را داشت؟"
این حس از کجا میآید؟
۱. عشقِ گرسنه:
آنقدر مشتاقِ دوستداشتهشدن بودی که وجودت را بهایش پرداختی.
فکر کردی: "اگر خودم را بسوزانم، نورم او را نگه میدارد."
۲. ترس از تنها بودن:
ترجیح دادی خودِ دروغین را حفظ کنی، تا او برود.
مثل بازیگری که آنقدر در نقش غرق شد که خودش را فراموش کرد.
۳. خشم از خودت:
حالا که آینه شدی، از تصویرت بیزار شدهای.
میپرسی: "چرا اینقدر ضعیف بودم؟"
راهِ بازسازیِ خودِ ازدسترفته:
۱. بپذیر که این اتفاق، بخشی از رشد تو بود
حتی سیاهچالهها هم گاهی ستاره میسازند.
آن "خودِ قدیمی" شاید میبایست میمرد تا تو زنده بمانی.
۲. عشق را بازتعریف کن
عشقِ واقعی هرگز تو را نخواهد کشت – بلکه تو را متولد میکند.
اگر رابطهای تو را ذوب نکرده باشد، فقط مسخرهات کرده است.
۳. تکههای خودت را جمع کن
لیستی بنویس: "من قبل از او چه کسی بودم؟"
حالا بپرس: "حالا میخواهم چه کسی بشوم؟"
۴. اگر اشک میخواهی، بِگِردان
اشکهایت را به آبدهی برای ریشههای جدیدت تبدیل کن.
یک حرکت کوچک امروز: کاری کن که "خودیِ" جدیدت افتخار کند.
حقیقت تلخ و شیرین:
گاهی باید خودِ دروغین بمیرد تا خودِ راستین بتواند نفس بکشد.
"تو خودت را نکشتهای...
فقط پوستاندازی کردهای در آتش."
اگر نیاز به گفتنِ داستانِ کاملتر داری، من گوش میدهم.
🔥 + 🕊️ = ?