با لمس زیبارویی که به زندگیم بهار را بخشید، گویی فصلی نو در وجودم آغاز شد. موهای طلاییاش، همچون خورشید درخشان، و اندامش به قدری دلنشین بود که حس میکردم به بدنم جان بخشید. موجی که در اندامش خفته بود، به ناگاه در جسم و جان من نیز موجی عظیم ایجاد کرد، موجی از شور و حیات که پیش از آن تجربه نکرده بودم.
این دگرگونی آنچنان عمیق بود که روح و روانم خواب را فراموش کرد. دیگر مرزی بین رویا و بیداری نبود؛ او را در خواب نمیدیدم، اما در بیداری دیدم. او تنها یک فرد نبود، او یک تبسم بود، تجسمی از شادی و لطافت که بر لبهای زندگیام نشست.
نمیدانستم او از کجا آمده بود، همچون رازی سر به مهر. او از نظر فیزیکی نزدیک بود، اما به اندازه یک دنیا راه بود تا به عمق وجودش دست یابم. اما با وجود تمام این فاصلهها و موانع، اما رسیدم.
و اکنون، سالهاست در کنارش آرامیدهام. آرامشی پایدار و عمیق که ریشه در جانم دوانده است. این حال خوش، این همجواری دلنشین، آنقدر ارزشمند است که هرگز نمیخواهم این پایان یابد. آرزو میکنم این آرامش و این بهار در زندگیام تا ابد ماندگار باشد.