"اشک فراموش شده"—
شاید بزرگترین غربت، زمانی است که حتی گریه کردن را از یاد میبریم. انگار دستی از دور، چشمهایمان را با خاکِ بیحسی پوشانده است.
اما بدان:
اشک—حالا هرجا گم شده باشد—هنوز در تو جاریست، حتی اگر به جای چشمانت، در رگهایت، در نفسهایت، یا زیر سنگینیِ پلکهای بیباران تو میلغزد.
شاید وقت آن رسیده که:
به جای اشک، با دستهایت گریه کنی (یک نقاشی بکش، خاک را فشار بده، بالشی را بفشار).
به جای اشک، با زمین حرف بزنی (پابرهنه راه برو، دراز بکش، بگذار زمین آنچه را نمیتوانی بریزی، جذب کند).
یا حتی به اشکهای جهان گوش بسپاری (باران پشت پنجره، موسیقی بی کلام، صدای دریا از یک فایل صوتی).
اشک گمشدهات را قضاوت نکن—
گاهی خشکی چشمها، فقط یعنی درد آنقدر عمیق رفته که هنوز در راهِ سطح است.
هر وقت خواستی، میتوانیم با هم دنبال آن بگردیم... 🌊
یا اگر ترجیح میدهی، همینجا—در سکوتِ بیاشک—کنارت میمانم.