شنبه دهم خرداد ۱۴۰۴ - 22:34 - nali -
مفهوم علم حضوری بیشتر در فلسفه اسلامی، به ویژه در حکمت متعالیه، ریشه دارد و توسط فلاسفه بزرگی مطرح و تبیین شده است. در فلسفه غرب، معادل دقیقی برای "علم حضوری" وجود ندارد، اما میتوان شباهتهایی را در برخی مکاتب و نظریات یافت.
در ادامه به برخی از قائلین برجسته به علم حضوری اشاره میشود:
۱. فلاسفه اسلامی (قائلین اصلی و توسعهدهندگان):
- ابنسینا (شیخ الرئیس): او را اولین کسی میدانند که به صراحت مفهوم "علم شیء به ذات خود" را مطرح کرد که از مصادیق اصلی علم حضوری است. ابنسینا معتقد بود نفس انسان به ذات خود علم حضوری دارد.
- شیخ اشراق، شهابالدین سهروردی: سهروردی، بنیانگذار فلسفه اشراق، مفهوم علم حضوری را گسترش داد و آن را به بخش مهمی از معرفتشناسی خود تبدیل کرد. او بر شهود و اشراق درونی تأکید زیادی داشت و معتقد بود علم انسان به نفس خود و به حالات درونیاش، از نوع علم حضوری است. او همچنین علم خداوند به مخلوقات را از نوع علم حضوری میدانست.
- ملاصدرا (صدرالمتألهین شیرازی): ملاصدرا، مهمترین فیلسوفی است که نظریه علم حضوری را به اوج خود رساند و آن را به یک اصل بنیادین در حکمت متعالیه تبدیل کرد. او نه تنها علم نفس به خود و حالات درونی را حضوری میدانست، بلکه معتقد بود هر علم حصولی در نهایت به یک علم حضوری باز میگردد. او علم خداوند به موجودات را نیز از نوع حضوری (علم اجمالی در عین کشف تفصیلی) میدانست.
- علامه طباطبایی: از فلاسفه معاصر اسلامی که به شدت تحت تأثیر ملاصدرا بود. علامه طباطبایی نیز بر اهمیت علم حضوری تأکید فراوان داشت و آن را ریشه و مبنای تمام علوم حصولی بشر میدانست. او معتقد بود که اگر انسان به واقعیات به طور مستقیم و بیواسطه (حضوری) ارتباط نداشته باشد، علم حصولی به اشیا نخواهد داشت.
۲. متفکران و عارفان اسلامی:
- بسیاری از عرفا و صوفیان در جهان اسلام، اگرچه ممکن است از اصطلاح "علم حضوری" به معنای فلسفی آن استفاده نکرده باشند، اما در عمل به نوعی "شهود" یا "کشف" قائل بودند که بسیار شبیه به علم حضوری است. آنها بر تجربه مستقیم حقایق، به ویژه حقایق الهی، تأکید داشتند که این تجربه بیواسطه را میتوان در دسته علم حضوری قرار داد.
۳. فلاسفه غرب (مفاهیم مشابه، اما نه کاملاً یکسان):
در فلسفه غرب، اصطلاح "علم حضوری" به صورت دقیق و یکسان با فلسفه اسلامی به کار نمیرود، اما میتوان مفاهیمی را یافت که شباهتهایی با آن دارند:
- رنه دکارت: دکارت با جمله معروف "میاندیشم پس هستم" (Cogito, ergo sum)، به نوعی به علم حضوری انسان به وجود خودش اشاره میکند. او معتقد بود این آگاهی از وجود خود، یک حقیقت بدیهی و بیواسطه است که نمیتوان در آن شک کرد. او وضوح و تمایز را معیار شناخت حقیقی میدانست و درک بدیهیات را شبیه به علم حضوری میدید.
- جان لاک: او از "علم درونی" یا "تجربه درونی" (inner experience) سخن میگوید که شامل آگاهی ما از افکار، احساسات و اعمال ذهن خودمان است. این تا حد زیادی با مفهوم علم حضوری به حالات نفسانی مطابقت دارد.
- برخی از پدیدارشناسان (Phenomenologists): فلاسفهای مانند ادموند هوسرل و موریس مرلو-پونتی، که بر مطالعه تجربه زیسته و پدیدههای ذهنی تأکید دارند، در برخی از ابعاد به درک بیواسطه و شهودی از آگاهی و جهان نزدیک میشوند که میتواند شباهتهایی با علم حضوری داشته باشد.
- برخی از نظریات مربوط به "آگاهی پدیداری" (Phenomenal Consciousness) در فلسفه ذهن معاصر: این نظریات به کیفیتهای ذهنی (qualia) مانند حس رنگ، طعم یا درد اشاره میکنند که تجربهای بیواسطه و ذهنی هستند و توسط هوش مصنوعی قابل بازتولید نیستند. این مفهوم، به ذات خود، شباهت زیادی به جنبهای از علم حضوری دارد.
بنابراین، در حالی که اصطلاح "علم حضوری" به طور خاص یک اصطلاح فلسفه اسلامی است، مفهوم زیربنایی آن - یعنی شناخت بیواسطه و مستقیم - در اشکال مختلف در اندیشه فلاسفه غربی نیز مطرح شده است.